بی واسطه تا اوج حضورم بردند
گفتم من آن شاعردلخون هستم
در انجمن اهل قبورم بردند
|
یک روز مرا تا لب گورم بردند
بی واسطه تا اوج حضورم بردند گفتم من آن شاعردلخون هستم در انجمن اهل قبورم بردند + نوشته شده توسط رضابخشی در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت
16:7 |
ما وارث اشعار دگرگون شده ایم ته مانده ای ازیک جگرخون شده ایم ازبس که صدامان به صدایی نرسید دیگربه وجود خویش مظنون شده ایم + نوشته شده توسط رضابخشی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت
17:43 |
دلم نیامده اصلن که چشم زیبای توراادامه دهم تا میان غم های نشسته درمن وشعرم وهرچه باداباد نشسته تاکه بیفتد به روز دنیای تویی که گمشده ماه این خیابانی تویی که سیرنمی شدنه ازتماشای منی که سرخ ترازگونه های پاییزم که برف آمده است ونشسته برجای ...دلم بیاورپرتش به سمت دریاکن همین سیاه وکبودوشبیه یلدای...
+ نوشته شده توسط رضابخشی در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت
18:11 |
تقویم پر از حادثه لب ها نشکفته
در باغ به جز داغ تماشا نشکفته در آینه تکثیر نشد حادثه عشق شایدکه دراین عشق تمنا نشکفته سوزی که جگرگوشه اینقلب شکسته است ای کاش شکوفا شود اما نشکفته چندی است که درغفلت اعماق وجودم ته مانده ای ازیک دل دیوانه شکفته ای یوسف احساس که درکوچه وهمی تقدیر تو در عشق زلیخا نشکفته این جاده سرابیست که درهرخم وپیچش یا تشنه پرپر شدنی یا نشکفته + نوشته شده توسط رضابخشی در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت
10:49 |
کلاغ برخاسته بود
ازسلول های بنیادی دردم ازهمین مویرگ های دل مویه ها کلاغ خواسته بود منتشرکند راز جنازه ای که نفس می کشد وبا تمام بی حسی به شعرفکرمی کند ویک فنجان دغدغه ازپشت همین تئوری مترسک درازدحام انسولین وهذیان که شاهرگ هایم خون بالا آورده اند ومن هنوز نمی دانم یک کلاغ تشریحم می کند یا چهل کلاغ
+ نوشته شده توسط رضابخشی در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت
11:59 |
شعری که زتوصیف تو عاجز شده است
ازدولت آن دوچشم نافذ شده است ای ماه چه سری ست که ازدیدن تو ماهی درون تنگ قرمز شده است + نوشته شده توسط رضابخشی در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت
10:50 |
ازبازخوانی حادثه
قدم می گذاری به سمت آمدن درچشم سیاه دخترکی... مثل شعری سپید. ازسمت کدام همیشه می وزی که درختان تکان تکان می خورندومی نوشند به سلامتی زنی که گم شددرمه درغربت چشم سیاه دخترکی.... واکنون سیصدوشصت وپنج روزاست که پرسه می زنی به دنبال زنی که گم شد درکشتزاری که دیگرنیست ودرچشم های دخترکی .... درادامه قحطی وشعری سپید
+ نوشته شده توسط رضابخشی در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت
11:43 |
تقدیر زخمی کرده گلبرگ گلویم
بن بست شاعرپروراين سمت وسويم من عابري گمگشته درشعر محالم آرامشي ازنسل دردي فتنه جويم آيينه اي ناب ازغبار سرد وهمم پژواك صد فرياد خفته درگلويم گاهي تصور مي كنم تكرار هيچم گاهي تصورمي كنم چون"شاملو"يم بااين كه درذهن قفس محبوس هستم آزادگي لم داده اكنون روبرويم
+ نوشته شده توسط رضابخشی در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت
11:13 |
قسمت نشده باتو بمانم ـباشد تاعشق فقط ورد زبانم باشد حالا كه پي بدرقه ام آمده اي بگذار نگاهت نگرانم باشد + نوشته شده توسط رضابخشی در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت
13:49 |
شب فرمانده براق از منور هاي بعثي ها درست از امتداد نخل هاي روبه خاكستر دو سنگر مانده بود وشطي از تلواسه كارون وبعد آماده باش بچه ها تا حمله اي ديگر
غرور شيرمردان دررگ شب هيمه برپاكرد وآغازنبردي سهمگين بارمز يا زهرا سه تركش در ميان سينه فرمانده جان دادند همان لحظه كه مي بوسيدعكس دخترخودرا
شبانگاهي كه سحرانگيزترازخواب يوسف بود كمي ازهفت قحطي مانده تاسبزينه شعرم پلاكي درميان رخوت تابوت عطر آگين نشسته درترنم هاي داغ سينه شعرم
...وحالا اين شلمچه فصل آغازپرستو ها كه كارون نگاهم راشبيه نيل مي كردند وآن سوتر دوتا از كوزه گرهايي كه قديسند فسيل كاسه چشم مراتحليل مي كردند
+ نوشته شده توسط رضابخشی در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت
13:27 |
|